شعر انقلاب اسلامی
چشمها را به روی هم مگذار
که سکون نام دیگر مرگ است
دشمنانت همیشه بیدارند
خواب گاهی برادر مرگ است
گوش کن؛ در سکوت مبهم شب
پچپچی موذیانه میآید
گربه بیحیای همسایه
نیمهشبها به خانه میآید
پسرم! خواب گرم و شیرین است
اینک اما زمان خواب تو نیست
تا زمانی که حیله بیدار است
چه کسی گفته وقت لالایی است؟!
گوش کن؛ دشمن از تو و خاکت
پرچمی بادخورده میخواهد
از تمام غرور اجدادیت
قهرمانان مُرده میخواهد!
دشمنت مار خوش خط و خالی است
که فقط خون تازه مینوشد
هر کجا قابل شناسایی است
گرچه چون ما لباس میپوشد!
به درستی نگاه کن پسرم
هر کمانبرکفی که آرش نیست
هر پدرمُردهای که پیرهنش
بوی آتش دهد سیاوش نیست
چشم وا کن که دشمنت هر روز
با هزار آب و رنگ میآید
تو بزرگش نبین اگر کفتار
در لباس پلنگ میآید
پسرم! ممکن است در راهت
دشمن از دوست بیشتر باشد
گاه دنیا دسیسه میچیند
که پدر قاتل پسر باشد!
تو ولی شک نکن به راه و برو
مرد با درد و رنج مأنوس است
پشت پرهای کوچک گنجشک
قدرت بالهای ققنوس است!
دستهای تو مکر دشمن را
به جهنم حواله خواهد کرد
نفس آتشین این ققنوس
کرکسان را مچاله خواهد کرد!
آسمان فتح میشود وقتی
شوق پرواز در سرت باشد
در مسیر حفاظت از این خاک
مرگ باید برادرت باشد!
شک ندارم به این حقیقت که
تو شبی پرستاره میسازی
و اگر خون سرخ لازم بود
کربلا را دوباره میسازی
مادرت هم رسالتش این است
نگذارد هر آن چه شد باشی
من به تو یاد میدهم که چطور
قهرمان جهان خود باشی
پسرم! قهرمان کوچک من!
نقش خود را درست بازی کن
هر کجا دور، دور خاموشی است
با سکوتت حماسهسازی کن!
دشمن از دستهای کوچک تو
مثل برگ از تگرگ میترسد
تو فقط کوه باش و پابرجا
مرگ تا حدّ مرگ میترسد!
من برای دلیر کوچک خود
تا قیامت چکامه میخوانم
توی گوشت به جای لالایی
بعد از این شاهنامه میخوانم...
حمیده سادات غفوریان
*************************۸
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک/ سید محمد مهدی شفیعی
سهم تو از بهار اگر غم شود چه باک؟!
چشمت اگر که چشمه ی شبنم شود چه باک؟!
ای خاک! ریشه های تو با خون عجین شده ست
سهم ات اگر که خون دمادم شود چه باک؟!
از تو هزار سیل خروشان گذشته است
حالا اگر که بارش نم نم شود چه باک؟!
دست تبر رسید و درختی بریده شد
از باغ ما درختی اگر کم شود چه باک؟!
با مستی شراب نه، با تلخی اش خوشیم
پیمانه ها تمام اگر سم شود چه باک؟!
شهری که گوشه گوشه ی آن مجلس عزاست
یکسر اگر که خیمه ی ماتم شود چه باک؟!
تقویم عشق، دم به دم اش وقت روضه است
هر روز اگر که وقف محرم شود چه باک؟!
سید محمد مهدی شفیعی
**********************۸
در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار/ محمدجواد محبت
با داغ آشکار، زبیداد بىشمار
در ذهن باغ، زخم تبر، مانده یادگار
هر شاخهاى جدا شود آنجا زپیکرى
جوش جوانه سر زند از جاى دیگرى
در باغ اگر زخم تبر، خارى اوفتد
زخمى که موریانه زند، کارى اوفتد
اى نخل سایه گستر پر بار انقلاب
اى در هجوم خصم خدا یار انقلاب
زخم تبر به جان تو هر چند نارواست
اما هراس ما همه از موریانه هاست
محمدجواد محبت
*********************
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل/ علیرضا قزوه
" رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه ی دل
خونین چو برگ شقایق، رنگین چو افسانه ی دل"
غزل زیر استقبالی ست از مطروحه رهبر جانباز و ادیب مان که تقدیم مقام جانبازان سرافراز می شود.
فتوی ز دل خواستم گفت بگذر به میخانه ی دل
ایمان و امن و امان است شعر امینانه ی دل
دُردی کش درد و داغم، جز غم نیامد سراغم
داغ است دُردانه ی جان، درد است دُردانه ی دل
فرق من و دل در این بود او ماند و من رفتم از خویش
باری ست بر شانه ی من، بالی ست بر شانه ی دل
از بس شکستیم در خویش، آیینه بستیم در خویش
از شیشه های شکسته پر شد پریخانه ی دل
جمعی حقیقت ندیده افسانه گفتند و خفتند
چیزی حقیقت ندارد مانند افسانه ی دل
دل را چراغان او کن، با اشک ها شستشو کن
بیرون شو از خانه ی جان، بیرون زن از خانه ی دل
مستان یکدست لبیک، تا باده ای هست لبیک
دست دلم را بگیرید، سر رفته پیمانه ی دل
علیرضا قزوه
****************************
ناگهان پرستو شد، از بهار دیدن کرد/ هادی فردوسی
یک بسیجی کوچک
زیرلب دعا میخواند
بین خواب و بیداری
روز و شب دعا میخواند
لحظه دعا کردن
بیقرار و گریان بود
شانههاش میلرزید
مثل مو پریشان بود
ناگهان پرستو شد
از بهار، دیدن کرد
این پرنده عمرش را
صرف پرکشیدن کرد
بلبلی غزلخوان بود
قطعه قطعه پرپر شد
از صدای ایثارش
گوش آسمان کر شد
رفت و جای او در دشت
لالهای دمید از خاک
آن جوان خاکی پوش
آن دلاور بیباک
گرچه رفته است، اما
این به جز سعادت نیست
زنده کردن یادش
کمتر از شهادت نیست
هادی فردوسی
***************************رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست/ محمدکاظم کاظمی
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیریست که سر سنگین است
گفت: با زخم جگرکاه قدم باید سود
بر نمک پوش ترین راه قدم باید سود
گفت: ره خون جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه ی سر می دهد امشب همه را
سایه ها گزمه ی مرگند، زبان بر بندید
بار -دزدان به کمینند- سبک تر بندید
مقصد آهسته بپرسید، کسان می شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می شنوند
گردباد است که پیچیده به خود می خیزد
از پس گردنه ی کوه احد می خیزد
نه تگرگ است؛ که آتش ز فلک می جوشد
و ز خشکای لب رود نمک می جوشد
زنده ها از لب تف سوز عطش، دود شده
مرده ها در نفس باد، نمک سود شده
دشت سر تا قدم از خون کسان رنگی است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است
*
خسته ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید
گفت: گفتند و شنیدم که گذر پر عسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغ رس است
چیست واگرد سفر جز دل سرد آوردن؟
سر بی دردسر خویش به درد آوردن
پای از این جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه ی مادر فولاد زره در پیش است
پای از این جاده بدزدید، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟
*
و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید
گفت: فریاد رسی گر نبود ما هستیم
نه بترسید، کسی گر نبود ما هستیم
گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی تیغه و بی دسته به کف
نصف شب خفتن ما پاس دهی های شما
بعد از آن پاس دهی های شما خفتن ما
الغرض ماییم بیدار دل و سر هشیار
خنجر از کف نگذاریم مگر وقت فرار...
*
و کسی گفت: بخسپید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است
گفت: ایام برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید
گفت ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید
گفت: جنگ و جدل از مرد دعا مپسندید
ریگ در نعل فرو هشته ی ما مپسندید
بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد
سفره باید کرد ... اما علم رفتن را
روضه باید خواند تا آب برد دشمن را
*
الغرض در همه ی قافله یک مرد نبود
یا اگر بود شایسته ی ناورد نبود
همه یخ های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل های فرو مرده ی ما سرد نبود
رنج اگر هست نه از جاده، که از ماندن هاست
ورنه سر باخته را زحمت سر درد نبود
آه از آن شب -شب عصیان- که در این تنگ آباد
غیر آواز گره خورده ی شبگرد نبود
آه از آن پیکار کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود
یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم
آخرین آتش افروخته را گم کردیم
در هفتاد رقم بتکده وا شد از نو
چارده کنگره ی طاق بنا شد از نو
آن چه آن پیر فرو هشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند
بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته ی ما منزل شد
باز ماییم و قدم سای به سر گشتن ها
مثل پژواک، خجالت کش برگشتن ها
از خم محو ترین کوچه پدیدار شده
«و به خال لبت ای دوست گرفتار شده»
و کسی گفت، چنین گفت: کسی می آید
«مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید»
محمدکاظم کاظمی
****************************
رفتنش صبح را با خبر کرد/ میلاد عرفان پور
برای استاد شهید مجید شهریاری
به پاس دینی که بر گردن ما دارد
قصه ی صبح یک روز آذر
سوز پاییز را بیشتر کرد
یک ستاره از این شهر پر زد
رفتنش صبح را با خبر کرد
مردی آنگونه عاشق که دریا
مردی آنگونه عارف که باران
عالمی از تبار گل سرخ
اوستاد کلاس بهاران
آتشی شعله ی نفرت افروخت
تا مگر عشق پایان بگیرد
غافل از اینکه او مثل ققنوس
تازه در شعله ها جان بگیرد
ما چنان شیشه ی عطر هستیم
عطر ما را شکستن نگیرد
منتشر می شویم از شهادت
دشمن از خشم باید بمیرد
خصم اگر با سلاح شب آید
ما همه غیرت آفتابیم
چشم در راه خورشید موعود
شهریاران این انقلابیم
میلاد عرفان پور
**************************
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده/ سعید بیابانکی
جاده مانده است و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده
نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده
توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده
گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده
روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پرپر باقی مانده
شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده
پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده
سعید بیابانکی
*********************************
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش/ سیدحسن حسینی
گامی به تولّا زده بودیم ای کاش
جامی ز می لا زده بودیم ای کاش
آن شب که قراولان توفان رفتند
چون موج به دریا زده بودیم ای کاش
سیدحسن حسینی
**********************
غدیر باز غدیر و علی دوباره علی/ احسان کاوه
بگو چه دیده ای ای چاه در کنار علی
بگو تو مخزن اسرار و رازدار علی
چه دیده ای که چنین در زمین فرو رفتی
چها شنیده ای از رنج بی شمار علی
بگو پیامد پیمان شکستن قومی
سوار بر شتر نفس و کارزار علی
به نیزه بردن قرآن و حکم تن دادن
به جام زهر و سپس سلب اختیار علی
ازین جماعت کج فهم و جهل جریانی
که چشم فتنه شد و چشم اشکبار علی
فسانه نیست نه این چاه، چاه تاریخ است
سروده درد دل خود به استعاره علی
نفاق و قدرت و ثروت همان سه یار قدیم
قیام کرده به تکرار روزگار علی
"چراغ مصطفوی با شرار بولهبی ست"
قرائت اموی زهر ناگوار علی
کجاست صبر و بصیرت، کجاکجا عمار؟
کجاست مالک سردار سربدار علی؟
زمانه پرشده از قیل و قال دجالان
کجاست وارث برحق ذوالفقار علی
غبار فتنه آخرزمان بلند شده
میان معرکه مردی است از تبار علی
یزید پشت یزید و زیاد پشت زیاد
علی است یار علی تا علی است یار علی
فسانه نیست، ببین امتحان تاریخ است
که شیعه لاف زدن نیست با شعار علی
سحر به مصحف تاریخ استخاره زدم
غدیر باز غدیر و علی دوباره علی
نه استخاره نشد انتخاب باید کرد
کنار گود بمانیم یا کنار علی؟!
احسان کاوه
*************************************
دستت اما حکایتی دارد.../ جواد محمدزمانی
دیشب این طبع، بیقرار شما
خواست عرض ارادتی بکند
دست کم از دل شکستهتان
واژههایم عیادتی بکند
چشم بد دور، عمرتان بسیار
کس نبیند ملالتان آقا!
ما نمردیم خون دل بخوری
تخت باشد خیالتان آقا!
چیست روباه در مقابل شیر؟!
چه نیازی به امر یا گفته؟!
تو فقط ابرویی به هم آور
میشود خواب دشمن آشفته
هست خاموشیات پر از فریاد
در تو آرامشی است طوفانی
«الذی انزل السکینه» تو را
کرده سرشار از فراوانی
واژهها از لبت تراویدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفریدند در دل مردم
عزت، آمادگی، حماسه، حضور
این حماسه همه ز یمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندی
رهبرا! تا ابد ولی محبوب
در دل عاشقان خود ماندی
سهم دلدادگان تو سلوی
قسمتِ دشمنان تو سجیل
رهبری نیست در جهان جز تو
که ز امت چنین کند تجلیل
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاری است انقلاب چون کوثر
هان! «فصل لربک وانحر»
گرچه در باغ سینهات داری
لطفها، مهرها، محبتها
گفتی اما نمیروی چو حسین
تا ابد زیر بار بدعتها!
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لبها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد
جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!
جسم تو کامل است، ناقص نیست
میدهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس!
جواد محمدزمانی
**********************************
بیا عاشقی را رعایت کنیم / سید حسن حسینی
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آن ها که خونین سفر کرده اند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آن ها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود
عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت
از آن ها که پیمانه «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون می زنند
دف عشق با دست خون می زنند
سر عارفان سرفشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی که بی پا و سر می کنند
چنین نغمه عشق سر می کنند:
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما
اگر دشنه آذین کنی گرده مان
نبینی تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بی زخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرود وار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
که پروانه برد با دو بال حریق»
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشی است هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لاله هایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان می کشند
تن از خاک تا لامکان می کشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلاله ها را حمایت کنیم
حمایت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
سید حسن حسینی
باسلام خدمت دوستان عزیز.به وبلاگ انجمن شعر دزفول خوش آمدید.نظر یادتون نره.